۱۳۹۶/۴/۲۹

جنگ آخرالزمان

گفت: به نظرم وقتش رسیده حرف بزنم، هرچقدر هم سخت ولی نگفتنش برای هر جفتمان کار را سخت‌تر می‌کند. تو سئوالهای زیادی داری و من بدون آنکه قصدش را داشته باشم، حس می‌کنم دارم با سکوتم درباره‌ی آن واقعه تو را معذب و مضطرب می‌کنم. جنگی شد و در آن جنگ همه مردند این را کسی جز من اینجا نمی‌داند. به تو گفتم حالا تو هم می‌دانی. جنگ‌های ما (از تجربه‌ی اولین و آخرین جنگی که خودم دیدم می‌گویم) بدون هدف بود و تاکتیک هم نداشت. اول دو نفر سر یک چیز جزیی جر و بحث‌شان می‌شد بعد به جمعیت آنقدر اضافه می‌شد که بشود اسمش را گذاشت جنگ. در آن جنگی که من می‌گویم (جنگهایمان اسم نداشت) اول، اولی سعی کرد دومی را ببوسد (بوسه که نه، شکلی از نوازش که شماها باشید احتمالا به آن می‌گویید بوسه، اما لب و اینها در کار نیست، یک تماس سطحی به معنای واقعی کلمه، یعنی تماس در سطح اندام، شما بعید است چنین چیزی را بتوانید تجربه کنید اما نزدیکترینش در فرهنگ شما همان بوسه می‌شود) و دومی هم بطرز توهین آمیزی خودش را محکم زد به اولی که  به وضوح چیزی فراتر از تماس سطحی بود و بعد هم نفهمیدم چه شد به شدت گلاویز شدند، از پیاده‌ررو یکی یکی آمدند پیوستند به طرفین دعوا و کل خیابان و بعد محله و بعد شهر و جهان افتادند به جان هم. البته حتما می‌دانی پیاده‌رو و خیابان واینها نداشتیم. چیزهای دیگری داشتیم که اگربگویم هم تو معنی‌اش را نمی‌فهمی، خلاصه که معادلش همینها بود ولی واقعا پیاده رو نبود. ما یک جایی بهم وصل بودیم با یک چیزهایی که می‌تواند معادل خیابان و کوچه باشد برای شما. عرض میکردم که کل جهان ما با هم می‌جنگیدند و تا همه (بغیر از من) نابود نشدند جنگ تمام نشد. این وسط قهرمانی‌های زیادی انجام شد که اگر کسی غیر از من باقی مانده بود احتمالا خیلی چیز پرفروشی می‌شد در زبان‌ شما ولی من خب بلد نیستم حماسه‌سرایی کنم. درواقع بلدم اما به زبان شما نمی‌شود و از وجنات تو هم پیدا است که در ترجمه هرگز نمی‌توانی حق مطلب را ادا کنی. می‌پرسیدی (حواسم بود که آن سئوالهای وقت و بی‌وقت که با نگاهت منتقل می‌کردی چه منظوری داشت) که چرا اینجایم و چرا هیچ خبری از تمدن کهن‌مان نیست. حق داشتی. خود من هم بودم کنجکاو می‌شدم یک برگ تنها و پیر و خشک اینجا اینهمه دور از خانه چه می‌کند. هرچند باید قبول کنی که اگرچه تنها و تا حدی ناامید بودم اما فرسودگی و خشکی بخاطر بیماری ناشناخته‌ای است که از بد ورود به جهان تو به آن مبتلا شدم. در درون حس بهتری دارم بطور کلی ولی خودم می‌فهمم که از بیرون طوری به نظر می‌رسم که انگار هر لحظه امکان دارد فروبپاشم.

  گفتم: من در وهله‌ی اول تنها تعجب‌ام از این است که چطور زبان تو را می‌فهمم. شاید دارم می‌میرم یا دیوانه شده‌ام. آنچه را که به آن می‌گویی جنگ، من اینجا بودم از پشت پنجره دیدم. در حقیقت یک باد تند بود اواخر تابستان، یک شکل از طوفان که معمولا اینجا نمی‌آید ولی آمد و همه برگها از درختِ تو کنده شدند. یک لحظه پنجره را باز کردم تو سوار باد آمدی تو و من نگهت داشتم گذاشتمت روی میز و چون خاک می‌آمد، بنا بر تجربه‌ی طوفان سه سال پیش تهران، پنجره را هم بستم. متاسفم که محبور شدی صحنه‌ی قلع و قمع هموطنانت را ببینی. حالا هموطن هم واژه‌ی مناسبی نیست. نمی‌دانم برگهای یک درخت چه حکمی برای هم دارند. بهرحال در یک مقیاس غیرشخصی خیلی هم چیزناامیدکننده‌ای نیست. تو شاید ندانی ولی بهار و تابستان دوباره تمدن‌تان (تو بهش می‌گویی تمدن و این حتی از حرف زدنت هم عجیب‌تر است) شکوفا می‌شود و من قول می‌دهم اگر زنده باشم و مهاجرت و خودکشی و اسباب‌کشی نکرده باشم ببرمت پشت پنجره خودت ببینی. البته اگر نخواهم بهت دروغ بگویم، جایی برای شخص تو در آنجا نخواهد بود. 

۱۳۹۶/۲/۱۹

امام مستضعفان



یک روز ناهار را روی میز آشپرخانه چیده بودند، پدرت و مادرت و برادر و دوخواهرت نشسته بودند منتظر غذا، غذا را کشیدند تو نخوردی، گفتی باید خاتون و بچه‌هایش هم بنشینند سر میز، مستخدم تمام وقت خانه‌تان که با بچه‌هایش گوشه‌ی حیاط‌تان اتاقی داشت. می‌توانستند برای تنوع بگذارند اما گفتند بدعادت می‌شوی، نگذاشتند، بلند شدی رفتی. وسایلت را جمع کردی و رفتی. از اصفهان به  تهران و بعد ترکیه. روزهای آخر پهلوی بود و اقوامت همه در حکومت صاحب منصب بودند و رفتی تا انقلاب نشد به ایران نیامدی. در استانبول  خیابان‌خواب، قاچاقچی خرده‌پا و تن‌فروش نیمه‌وقت بودی. مایه‌ی ننگ خاندان، آن‌کس که با شنیدن نامش اشرافیت چند دهه‌ای دست و پا شده‌ی خاندانت به خود می‌لرزید.
 در ایران بعد از انقلاب، از اینکه مجبوری روسری سرکنی منزجر بودی، از اینکه جنسیت بحرانی‌ات هر روز به تو تحمیل می‌شد منزجر بودی، اما نمی‌توانستی تصویر «امام خمینی» را بدون جمع شدن اشک در چشمهایت تماشا کنی. برایت «امام مستضعفان» بود. جدا از همه دوستش داشتی، شکلی از علاقه‌ی به عقیده‌ی آن روزهای من سانتی‌منتال، شکلی نادرست و غیرسیاسی از علاقه به چهره‌های سیاسی. 

غریبه بودی، خودت را زن میدانستی دیگران نه، خودت را انقلابی می‌دانستی دیگران نه، حتی اصلاح‌طلبان هم خوششان نمی‌آمد در ستادشان رفت و آمد کنی، همینطوری حرف زیاد پشت‌شان بود. آن روزها می‌گفتند اینها (اصلاح‌طلبان) «سگ‌باز» و «همجنسباز»ند و هیچکس نمی‌خواست تن و میلِ بحران‌ی تو کنارش باشد.

گاهی عاشق بودی، کسی را می‌دیدی و چنان شیفته‌اش می‌شدی تا زندگیت به فنا برود. در همه چیز شدت داشتی، آنقدر عاشق میشدی تا بیفتی بیمارستان و بهت سُرُم بزنند. اسم  معشوقه را با انگشت روی هوا می‌کشیدی، پشت فرمان، توی سینما، وقتی داشتی راه می‌رفتی و سرت پایین بود می‌دیدم که داری اسم «او» را با انگشت سبابه توی هوا رسم می‌کنی.

الان سالها است که مرده‌ای . خیلی ساده و بی‌حادثه سکته کرده‌ای و مرده‌ای.  قبل از آنکه به پنجاه سالگی برسی مرده‌ای. قبل از آنکه آنطور که آرزویش را داشتی خیلی سنتی و با دعوت از همه‌ی اقوام و آشنایان با یک «خانم همه‌چیی تموم» ازدواج کنی؛ کاری را که دوست داشتی دست و پا کنی و رمان درازی که می‌خواستی بنویسی، بنویسی. من ‌هنوز گاهی با دیدن تصویر امام خمینی یاد تو و داستان تو می‌افتم. تو که خودت هیچوقت به میز دعوت نشدی، اما خمینی برایت قهرمانی بود که برای خاتون و بچه‌ها روی میز آشپزخانه‌ی نوجوانیت، بشقاب گذاشت.

۱۳۹۶/۲/۸

مگر چقدر می‌تواند بد باشد

لحظاتی در مسیر مصرف کردن سالهای زنده بودن هست که آدم به خودش می‌گوید دیگر نه، دیگر نمی‌توانم. کامو (این شوهر ایده‌آل ادب معاصر*) چنانکه احتمالا می‌دانید از تمثیل برده و شلاق استفاده می‌کند. برده میگوید نه دیگر تو نمی‌توانی از این حد پارا فراتر بگذاری و شلاق را از ارباب می‌گیرد. شورش می‌کند. این تمثیل همیشه از نظر من مشکلی داشته است، ولی متوجه نمی‌شدم مشکلش چیست. امروز می‌توانم مشکلش را به شما بگویم:
چنین لحظه‌ای با چنین قطعیتی وجود ندارد، سیر جان به لب رسیدن همیشه در مسیری اتفاق می‌افتد که در آن مرزهای شما عقب‌تر می‌رود. آن را صوری‌تر بیان می‌کنم: فرض کنید مرزِ فرضی شما روی ده است. یعنی اگر تحقیر و رنجِ شما از ده فراتر برود شورش می‌کنید. رنج امروزی شما پنج است. طبق تمثیل کامو وقتی پنج به ده برسد برده زنجیر را از ارباب می‌گیرد. اما مسئله اینجا است که وقتی رنج شما به هشت (مثلا) رسیده باشد آن مرز از روی ده آرام آرام حرکت کرده و بدون اینکه متوجه شده باشید ایستاده روی دوازده و به همین ترتیب وقتی این رنج و تحقیر به ده برسد، هنوز به نظر میرسد وقتِ شورش نیست، چون حالا مرز شما آرام آرام به پانزده رسیده است. در واقع بخشی از عوارضِ رنج و تحقیر، جابجایی مرزهای شورش آدم است. 
اینطور است که آدم‌ها می‌مانند و اینطور است که ما همیشه متعجب‌ایم چطور دوام می‌آورند.
بنابراین درست است، لحظاتی در سیر مصرفِ سالهای زنده بودن هست که آدم به خودش می‌گوید دیگر نه، دیگرنمی‌توانم، اما آن لحظات زودگذرند، بعدش بلند می‌شود قسمت بعدی سریال را می‌بیند و به خودش می‌گوید: «مگر چقدر می‌تواند بد باشد»

  * این تعبیر بامزه درباره کامو از سانتاگ است

۱۳۹۶/۱/۲۱

بعد از غروب

نشسته بودیم در ایوان، فلاسک چای هم گذاشته بودیم کنارمان غروب را تماشا کنیم که خب، غروب که شد دیدیم خورشید می‌رود پشت ساختمان خیابان روبرو و یک چیز کثیف تماشانکردنی‌ای می‌شود. من بودم و ساناز بود و سعید و شهره و محمد و یکی دیگه که امیدوارم تا وسطای نوشته اسمش یادم بیاد.
بلند شدیم چراغها را روشن کردیم، چایی را توی فلاسک تجدید کردیم، یک کمی پسته و شکلات از داخل آوردیم، هوا یک کمی سوز داشت سه چهار تا پتو هم گذاشتیم دم دست گفتیم علف بپیچیم شب خاطره‌انگیز شود. ساناز گفت هفت هشت ده تا بپیچیم وسطش وقفه نیفتد (کلا با وقفه مشکل داشت و پیشنهاد پتو آوردن هم از خودش بود) محمد و ساناز شروع کردند به پیچیدن و یک مقداری هم به نظرم در دقت‌شان اغراق بود ولی بهرحال می‌پیچیدند و من داشتم سعی می‌کردم نگاهم به نگاه شهره گره نخورد (خدا می‌داند چرا یک همچین وسواسی داشتم آن شب. هیچ تاریخچه‌ای نداشتیم ولی فکر می‌کردم شب مستعد دعواهایی است که پشتش تنش جنسی خوابیده و از این فکرم هم گفتن ندارد که خجالت‌زده بودم)
نازی (یادم آمد اسمش) گفت «دوازده تا بپیچید نفری دوتا برسه»  و محمد هم به نظرم خوشش نیامد از این حرف که حق داشت. بهرحال سیگاری را توی دو تا حلقه‌ی سه تایی رد می‌کردیم و تعدادش مهم نبود. به من نگاه کرد گفتم «بپیچ حالا» (بدون صدا با اشاره و لبخند) و او هم ادامه داد به پیچیدن.
هفت یا هشت تا آماده شده بود ردیف توی یک بشقاب میوه‌خوری که سعید گفت می‌خواد جمعه‌ بره شمال از صبح تا شب فقط انیمه ببینه. ساناز گفت «خب حالا منظور؟» من رفتم نشستم بین‌شان گفتم «واقعا بحث مناسبی نیست الان». سعید گفت «حامد نیک‌پی‌ای تو؟» گفتم «استیج نمی‌بینم نکته‌ش چیه؟» گفت «می‌بینی نکته‌ش هم واضحه.» گفتم «دیده‌ام ولی نه اونقدر که بفهمم تیر کلام قشنگ‌ات دقیقا به کجام میخوره.» سعید گفت «حالا هرچی، نمی‌خواد میونداری کنی.» ساناز گفت «نه بگذار بگه منظورشو». سعید گفت «منظوری ندارم، میخوام برم انیمه ببینم.» محمد گفت« تو آخه انیمه‌ببین نبودی هیچوقت. حالا این هیچی چرا داری اعلام می‌کنی؟» نازی گفت «اعلام می‌کنه دیگه، سعید کاراشو اعلام می‌کنه، گیر دادین به بنده‌ی خدا.»
دوازده تا آماده شده بود محمد و ساناز سیگاری‌ها را روشن کردند گفتیم سه تایی بگردونیم دیدیم هیچ تقسیم‌بندی‌ای بهتر از تفکیک جنسیتی نیست، از این نظر که اونا که رژلب دارند از اونا که ندارند جدا بشن. نازی گفت «چه ربطی داره؟ اولا که فقط شهره رژ داره. دوما پاک می‌کنه. سوما از کی تاحالا شماها از سیگار رژ لبی بدتون میاد؟» محمد گفت «من بدم نمیاد اگه رژلبش بدون سرب باشه». شهره گفت «سرب نداره ولی هرکی برا خودش روشن کنه بحثم نمی‌کنم». اینجا همه به درایت نازی پی بردیم و در دل درودی نثارش کردیم.
سعید گفت «شمام پاشید برید رای‌هاتونو بدید». این ادامه‌ی جمله‌ی شمال‌ش بود ولی خوب نتوانسته بود متصل کند. یک مقداری هم تقصیر فضا بود. فضا را بخواهم برایتان تشریح کنم اینطور بود که صدای ماشین زیاد می‌آمد، صدای سریال جم‌تی وی هم از خانه‌ی کناری قشنگ توی گوشمان بود. کم‌کم پشه‌ها پیدایشان شده بود. نور چراغها زیادی سفید و تیز بود. پتوها برای همه کم بودند هیچکس حال نداشت برود پتوی بیشتر بیاورد و هیچکس هم حوصله برنامه‌ریزی برای تقسیم پتو نداشت. تقصیر هرچه بود جمله‌ی سعید خیلی ناجور توی هوا ماند. من گفتم «چشم رای‌هامونم می‌دیم ولی این چه بحثیه آخه؟» ساناز گفت «من می‌دونم چه بحثیه. بگو سعید جان. بگو رای نمی‌دم ما پنج شش نفری مچل شیم قانعت کنیم رای بدی». سعید گفت «بگذار صادقانه بگم ساناز. بقیه‌م گوش کنن. به تخمم نیست کی رای می‌ده کی رای نمی‌ده. کلا هیچکدومتون به تخمم نیستید. ولی خب ته دلم همه‌تونو تحقیر می‌کنم». محمد گفت «بیخیال داداشی» و خب یکطوری این جمله را گفت که معلوم شد این بحث بدون زخمهای عمیق روحی زدن به همدیگر تمام نمی‌شود.
سعید گفت «خیلی ابلهی ممد. جدی می‌گم خیلی ابلهی. از این حامد نیکپی (با من بود احتمالا) هم ابله‌تری». محمد قاه قاه می‌خندید (کام سوم یا چهارمش بود و مطمئنا خنده‌ی چتی نبود) نازی گفت «برای چی این بحثو الان پیش کشیدید بابا. ما اگه سر وقتش زاد و ولد کرده بودیم الان بچه‌هامون رای دومی بودند. یعنی مجلسو لااقل رای داده بودند». سعید گفت «کاش به موقع زاد و ولد کرده بودیم بچه‌هامون تو چشامون نگاه می‌کردند شاید شرمنده میشدیم».
شهره گفت «شرمنده‌ی چی سعید جان؟ شرمنده‌ی مبارزات شما تو دانشگاه هنر؟» سعید تو جبس کام بود جواب نداد ولی به ساناز برخورد. «شهره جان با همه چی شوخی نمی‌کنیم اینجا» شهره به من گفت « تو چی؟» من گفتم «نظری ندارم ولی خوب اصلا نمی‌فهمم دعوا سر چیه».
ساناز گفت «دعوا نیست. این بحث رای ندادن هم یه جور تظاهر به خودکشیه. آخر سر هم میره همون شمال یا هر جهنم‌دره‌ای هست رایشو میده فقط الان توجه می‌خواد که من یکی بهش نمیدم».
سعید دود را نصفه داد بیرون بلند شد تقریبا فریاد زد «بابا همه‌مون ریدیم نمی‌فهمید چرا. بحث اصلا رای دادن رای ندادن نیست. چقدر ذهنتون منجمد شده آخه»
محمد گفت «خب شما بگو بحث چیه داداشی». سعید گفت «تو زر نزن چهار ساله داری با این لحن داداشی مزه میریزی». شهره گفت «بچه‌ها من واقعا نمی‌فهمم». من گفتم «منم مثل تو ام» و خب بله، نگاهمان به هم گره خورد. گفتم رژ لبات رفته شهره گفت «آره بابا از اولم نداشتم». گفتم «ولش کن»، ظرف پسته را برداشتم رفتم گوشه ایوان بهش اشاره کردم. گفت «اینا همیشه اینجورین؟» گفتم « جمع بیشتر از سه تا مریض میشه همیشه». کله‌ها سنگین (اصطلاح درست‌ترش سبک) بود و من طوری که انگار حواسم نیست دود را دادم توی صورتش. دودی که او فوت کرد توی صورتم خنک بود و نمیدانم بخاطر چی انقدر تحریک شدم.
در پس‌زمینه صدای نازی می‌آمد «خدایا خدایا...فاز گریه» و صدای گریه‌ی سعید و ساناز و دوبلور جم تی‌وی که از سویدای جان (قبول کنید استفاده از این ترکیب در یک متن امروزی خودش امتیاز داره) فریاد می‌زد: «خدا لعنت‌تون کنه...خدا همه‌تونو لعنت کنه»

۱۳۹۵/۱۱/۳۰

رسیدن به کوه

می‌گفت تنها است و به نظرم تنهایی بیشتر اسم رمز علاقه‌اش به خیانت بود (روراست همچین فکری می‌کردم که هشت سال زندگی زناشویی خسته‌اش کرده و دوست دارد اسم میلش به تفنن را بگذارد «احساس تنهایی») ولی یک حالت مریضی داشت پیام‌هاش. می‌ترسیدم در واقع ازش. از عشقهای پرشور میترسم، از آن علاقه‌هایی که باعث می‌شود طرف به اصطلاح خانه‌زندگیش را رها کند (یا حالا هر جای امنی که دارد) از هر نوع دیوانه‌بازی‌ای، از داد زدن توی تونل، بیرون آوردن کله از پنجره‌ی ماشین، تند رانندگی کردن و اصلا رانندگی کردن، مواد را بی‌حساب اسنیف کردن، تزریق هروئین توی رگ، اشتیاق ‌جمعی و توافق بر سر یک موضوع در میهمانی و خنده‌ی ناگهانی پس از کشف این همصدایی، اصلا از خود میهمانی.
وقتی او می‌گفت «تنهام» من همه‌ی این چیزها به ذهنم می‌آمد و چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه پشت تظاهرم به نفهمی پنهان شوم. مثلا می‌گفتم ممدآقا (اسم همسرش) کجاست بگو بیاد پیشت تنها نباشی، بعد می‌گفت ممد نیست، ممد هیچوقت نیست و از اینجور حرفها. حالا ممد شاید هم واقعا نبود اما به نظر نمی‌رسید از نبودنش ناراحت باشد. چی می‌خواست؟ هیچی یا شاید هم چیزهای خیلی عمیق. چه کسی می‌تواند فرق بگذارد بین کسی که خیلی ساده حوصله‌اش سر رفته و اگر یک سریال بگیراند حالش بهتر می‌شود با کسی که در آستانه‌ی کشف پوچی زندگی است و ممکن است چند دقیقه بعد در را روی خلبان ببندد و هواپیما را با مسافرانش بکوباند به کوه (و از این قبیل دیوانه‌بازیها) یعنی اینها واقعا قابل تفکیک نیست، حوصله‌ات سررفته، از زندگیت حس نارضایتی داری، دسته (یا هر وسیله‌ی دیگری که اسمش را نمی‌دانم) جلوت است و خلبان هم رفته توالت، موبایل آنتن نمی‌دهد که به دوست‌دختر سابقت که حالا متاهل شده پیام بدهی بگویی «تنهام» و دسته را میدهی پایین (یا بالا) وقیژ، هواپیما را می‌کوبانی به کوه. حالا خلبان هم آن پشت دارد با تبر می‌کوبد به در لیکن چه فایده، همه‌ی تلاش ما در مقابل کسی که تصمیم گرفته دیوانه‌بازی در بیاورد بی‌ثمر است.
می‌گفتم بلند شو دست شایلن (اسم دخترش) را بگیر ببر پارکی چیزی، می‌گفت شایلن مدرسه‌است، برگردد هم مشق دارد باید بنویسد. بعد هم خودش را سرزنش می‌کرد که مادر بدی است از من می‌پرسید مادر بدی هستم؟ که خب من می‌گفتم بله (اگر می‌گفتم نه باید برایش ثابت می‌کردم نیست که سخت‌تر و زمانبرتر بود) می‌گفت چرا؟ می‌گفتم چون هیچ حسی از مسئولیت نداری و از این قبیل حرفها که آدم ممکن است به عقل ناقصش برسد. (حال آنکه اصولا من هیچ تصوری از مسئولیت مادری نداشتم، راستش اهمیتی هم نمی‌دادم.)
می‌گفت بیا فرار کنیم. می‌گفتم مغازه را ول کنم کجا بیایم؟ تو جایت خوب من جایم خوب، شایلن هم وضعش نسبتا مناسب، ممدآقا هم تقریبا راضی. این خواسته‌ها اشتباه است. اما خب این داستان مغازه هم جدی نبود، من نهایتش هفته‌ای یکبار می‌رفتم برای حساب و کتاب و کل امورات را شریکم اداره می‌کرد، من می‌ماندم خانه که با نازی پیام رد و بدل کنم، سریال تماشا کنم و گاهی هم دم غروب، کمی الکل بنوشم.
همه چیز اینطورها پیش می‌رفت تا گفت بیا ممدآقا را ببین. نمیدانم هاوس اف کارد دیده بود یا چه ولی فکر می‌کرد ممدآقا قرار است من را بعنوان بخشی از خواسته‌های زنش به رسمیت ببشناسد و من هم دور و بر خودش و بچه و شوهرش بپلکم و ممدآقا هم برود برسد به کارش (که طبعا اداره‌ی ایالات متحده نبود، اداره‌ی یک مغازه بود که در آن امور مربوط به تعمیرات لوازم برقی انجام می‌شد) یعنی یک همچین فانتزی‌های غریبی داشت و به من هم تسری داده بود. این را داشته باشید تا برویم چند روز بعد.

ممد آقا خیلی با ظرافت ودکا را ریخت توی لیوان و یک پر پرتقال گذاشت کنار بشقابم، نازی هم ذوق‌زده و برافروخته من را موقع نوشیدن تماشا می‌کرد. نمی‌دانم تاکید بر این نکته که خیلی معذب بودم چقدر اهمیت دارد ولی بهرحال خیلی معذب بودم. ممد آقا گفت «ببینید آقا، نازی از شما خیلی تعریف کرده و حرف نازی حرف من است.» گفتم کدام حرف؟ گفت «هرچه گفته.» گفتم نمی‌دانم چه گفته. گفت «من تا بحال بزرگش کرده‌ام، دیگر نمی‌توانم. نازی بخواهد بیاید سربزند اشکالی ندارد؛ خودم هم گاهی می‌آیم ولی (دیدم صورتش را، عجیب بود صورتش، منقبض و در آستانه‌ی انفجار) ولی نازی مطمئن است و حرف نازی حرف من است.» من به امید اینکه اشتباه فهمیده باشم گفتم کدام حرف؟ تاکتیک‌ام را فهمید: «شایلن دخترشما است. من شما را قضاوت نمیکنم نازی را هم قضاوت نمیکنم اما  دختر باید پیش پدرش باشه» نمی‌دانم این مدل حرف زدن از کجا آمده بود ولی به همین بیمزگی گفت: شما را قضاوت نمی‌کنم و اینها. گفتم ولی من شما را قضاوت می‌کنم این چطور مسخره‌بازی‌ای است؟ «از کجا معلوم اصلا که..» یکدفعه شایلن وارد شد. خودم بودم در هیئت یک دختر هشت ساله. البته خودی زیباتر، تازه‌تر و احتمالا بهتر. ولی خودم بودم. شایلن گفت «بابا» و پرید بغل من. عجیب بود. محکم فشارش دادم و چشمهایم را بستم و سعی کردم حس پدری، حس مسئولیت پدری را از تن بچه داخل رگهایم کنم. نازی می‌گفت ول کن بچه را ممد، ممد جان بچه را ول کن، شایلن می‌گفت (با گریه) بابا دردم میاد ولی من نمی‌توانستم رها کنم. توی بغلم بچه را گرفتم و دویدم توی اتاق. در را قفل کردم و چشمهایم را بستم. بعد آرزو کردم کوهی باشد تا بشود کل این خانه را با سرعت کوباند بهش. داشتند با تبر یا چیزی شبیه به آن در را می‌شکستند ولی من مطمئن بودم زودتر از آنها به کوه می‌رسیم.

۱۳۹۵/۱۱/۲۰

دباره‌ی عشق بدون آنکه صلاحیتش را داشته باشم

در تک‌تک واژه‌هایی که روی کاغذ نوشته، در استفاده از لاک غلط‌گیرش، شکلی از ملاحظه‌کاری و انضباط هست: در استفاده‌ی ظاهرا ناشیانه و زیادش از فعلِ «می‌باشد» که از سواس پنهان کردن احساسات در افعال رسمی میآید؛ در تلاشِ به نظر من موفقش در پنهان کردن خودش با خط کشیدن بین پاراگراف‌ها تا تاکیدی باشد بر کاربردی بودن (و نه شخصی بودن نوشته)؛ در محکم فشار دادن خودکار بر روی کاغذ، بدون هیچ ردی از لرزش؛ در آن پایان‌ی که در انتها بین گیومه نوشته است.
 شما را نمی‌دانم اما من اسم چنین چیزی را می‌گذارم عشق و شکل مورد پسند من از عشق همین است: بدون امید، بدون خواستِ تصاحب، بدون رویاپردازی برای تغییر، صرفا با نیرویی درونی که نه به آشفتگی، که به نظم، به استقرار و به شکلی از نظافت (واژه‌ی درست همین است) منجر می‌شود.

۱۳۹۵/۹/۱۶

ملاقات با دایی

رفته بودم خانه‌ی دایی‌ام و زن‌داییم را بعد از ده سال دیدم. داستانی که اینطور شروع بشود وعده‌ای اشتباه می‌دهد به خواننده که قرار است با تازه شدن داغ یک عشق (یا هیجان شهوانی قدیمی) آغاز شود. لیکن خیالتان را راحت کنم، از این خبرها نیست. آنچه در ادامه خواهید خواند شرح مصیبت است بیشتر (یا شاید حتی مقداری کمدی خانوادگی)
زندایی‌ام گفت ائه، فلان خان (پشت اسم من خان می‌گذارد، به نظرم نیت درستی ندارد از این کار، هیچ بوی دوستی از چنین پسوندی به مشامم نمی‌رسد) فلان خان شما کجا و اینجا کجا که چیزی مبهم در پاسخ‌ش گفتم. اگر کسی خیلی دقت کند مثلا یک «ای بابا» ممکن است وسط چیزهایی که اینجور وقت‌ها در جواب می‌گوییم تشخیص بدهد اما بنظرم کسی به این چیزها دقت نمی‌کند و از لحن می‌فهمند طرف دارد سعی می‌کند با حسن نیت پاسخ تعارف را بدهد. (این البته شاید کلا نادرست باشد و طرف اصلا به بود و نبودِ آدم فکر نکند. در واقع همینطور است. کسی که تعارف می‌کند در واقع پشت تعارف‌ش این ایده را خوابانده که کوچکترین اهمیتی به شما نمی‌دهد و شما صرفا برایش مهره‌ای هستید که باید در روزمره از پسش بر بیاید. مگر اینکه کسی فکر کند مثلا وقتی یک راننده تاکسی می‌گوید «قابل نداره» واقعا دارد به مسافرش فکر می‌کند؛ من که اینطور فکر نمی‌کنم. هرچور نگاه کنید از همینجا می‌توان مسیر داستان را تغییر داد. هر چند در نهایت تفاوتی نمی‌کند و آخرش می‌خواهم به این نتیجه برسم که کسی برای کسی اهمیت واقعی ندارد و ما یک مقداری همه در حال فریب خودمان هستیم و از این حرف‌ها)
خلاصه بعد از اینکه معلوم شد من برای زندایی‌ام و بالعکس اهمیتی نداریم، رفتم نشستم رو کاناپه‌ی کنار تلویزیون. این کاناپه برای کسی طراحی شده که می‌خواهد بجای تلویزیون به آدم‌ها نگاه کند. من چنین کسی نیستم  قطعا تلویزیون را ترجیح می‌دهم لیکن همانجا خالی بود و نشستم همانجا که برایم چیز آوردند. شربتی که واقعا نمی‌دانم از چه درست شده بود اما عجیب خوشمزه و گوارا بود (از این واژه هم استفاده کردم مهندس)
بعد از نوشیدن شربت گوارا حالی از دایی‌ام پرسیدم با این جمله : «بهترید انشالله؟» و خودم از ترکیب جاافتاده‌ای که بکار برم مقداری لذت بردم طوری که فکر کردم صلاحیت دارم به مکالمه با پرسیدن وضع مملکت ادامه بدهم، اما واقعیت این است که معلوم شد دایی‌ام اصلا متوجه احوالپرسی من نشده است، بخاطر همین مجبور شدم تکرار کنم «بهترین؟» و دایی که همیشه استاد گفتن پاسخ‌های کلیشه‌ای بود احتمالا تحت تاثیر داروی بیهوشی (که عزیزان! باید خیلی مایعات بخورید تا از بدنتان دفع شود. توجه کنید که مریض باید خودش خوب شدنش را بخواهد. مریضی که خوب نمی‌شود حتما ریگی به کفشش بوده یا یواشکی سیگار می‌کشد یا عسل و آیلیمو به قدر کافی نمی‌خورد و یا از اصل خوردن مایعات غافل است، بهرحال تقصیر خودِ نسناس‌اش است (از این واژه هم استفاده کردم مهندس)) بهرحال دایی تحت تاثیر هر چه بود یک دفعه نسبت به دلالت‌های کلمات حساس شده بود چون در پاسخ «بهترین؟» گفت «نسبت به کِی» و من در اینجا متوجه شدم آماده مکالمه واقعی نیستم. دایی تشخیص داد و خودش بحث را جمع کرد «از دیروز و پریروز بهترم اما از یکشنبه بهتر نیستم» که زندایی پرید وسط که نخیر، یکشنبه اصلا خوب نبودی.  دایی گفت من حال خودم را بهتر می‌فهمم یا تو (این را با لحنی گفت که حسن روحانی به علم‌الهدی‌اینها بدون آوردن اسم متلک می‌گوید. یک چیز خیلی بومی میهنی در این شکل از متلک گویی هست که واقعا کاش ما قدر داشته‌هایمان را بدانیم و بیشتر رویش سرمایه‌گذاری کنیم) زندایی بازی را ادامه داد و رو به من گفت «یکشنبه مرفین زیاد زده بود ولی خیلی نفس‌تنگی داشت» و دایی گویی زنداییم مقصر نفس‌تنگی‌اش باشد گفت «هه. نفس‌تنگی که همیشه دارم. کی نداشتم. کی تونستم نفس بکشم» که زندایی رفت تا باقیش را نشنود. من احساس کردم اگر زندایی‌ام می‌ماند دایی‌ام ممکن بود در ادامه حتی شعری درباره‌ی نفس کشیدن و اضطراب‌های وجودی بسراید و حتی ممکن است با یک نگاه خیام‌وار از بیهودگی الزام ورود اکسیژن به بدن در حالیکه ما همه‌اش را در نهایت می‌دیم بیرون گلایه کند. خطر (یا شاید هم امکانِ قشنگِ مخاطبِ شعربودن) از بیخ گوشم گذشت. زندایی احتملا خودش تشخیص داده بود که کی باید برود تا جلوی این واقعه‌ی محتمل را بگیرد.  من خواستم فضا را عوض کنم گفتم « ولی الان که بنظر خوب میاید» و زندایی که غیب شده بود یک دفعه هویدا شد و گفت «منم همینو می‌گم فلان خان. بهتره خیلی بهتره» و بعد دایی نرم شد و گفت « اره شکر خدا بهترم» و داستان همینطور داشت خوب پیش می‌رفت که یک دفعه خشایار (پسر کوچک داییم) با یک بطری کوچک گلیسرین در یک پلاستیک بزرگ وارد شد.
در اینجا لازم است توضیحاتی خدمت‌تان عرض کنم. خشایار رفته بود از چیزفروشیِ محله (نوعی سوپرمارکت مثلا) یک بطری گلیسیرین خریده بود حدود پنج هزار تومان، زن‌دایی‌ام معتقد بود این خیلی گران به پسرش فروخته شده. دایی‌ام معتقد بود وضع از این حرف‌ها خراب‌تر است و این رسما توهین به شعور مخاطب است. (مخاطب در اینجا بطور مستقیم پسردایی‌م بود و غیر مستقیم دایی‌ام و حتی کل خاندان که خودش به نحوی دستی بر آتشِ کلاهبرداری دارد.)
 در واقع دایی‌ام فکر می‌کرد آن مابه‌التفاوت نهایتا دو سه هزارتومانی می‌تواند به نوعی آغازِ پایانِ خاندان باشد. جایی که کاسب‌های خرده‌پا متوجه شده‌اند که شیرِعرصه‌ی کلاهبرداری پیر شده و مثل شغال آمده‌اند بالای سرش و اولین لگد را با دو سه هزارتومان گرانتر فروختنِ گلیسیرین زده‌اند. بنابراین واکنش او و زندایی‌ام نمی‌توانست جز واکنشی قاطع و حتی همراه با بسیج بقیه‌ی اعضای خاندان باشد. اما از بقیه‌ی اعضای خاندان کسی جز من آنجا نبود و من اصلا نمی‌دانستم گلیسیرین چند است و اگر یکی بهم می‌گفت پنجاه هزار تومان به قیمتش شک نمی‌کردم. می‌خواهم بیشتر روی وضعیت غم‌انگیز دایی‌ام تاکید کنم. لگد محکمی از شغالها خورده بود و تنها کسی که برای اتحاد در دسترسش بود، یک اختلالِ تکاملی در عرصه‌ی کاسبی محسوب می‌شد. ولی دایی و زن‌دایی به تبع او، ناامید نبودند. تلاش می‌کردند به من عمق فاجعه را حالی کنند.
زندایی گفت این بطری گلیسیرین را ماه پیش خریده «بگو چند؟» من گفتم «چهار هزار تومان؟» که کاش نمی‌گفتم. یکدفعه داییِ‌ام پتوی بیماری (پتوی بیماری نوعی پتوی معمولی است که بیمارها، عمل‌کرده‌ها، نقاهت‌گذرندگان روی خودشان می‌اندازند و اگرچه گرمشان می‌شود اما به نحوی آن را مثلِ تاجِ سنگین و معذب سلطنت تحمل می‌کنند)، باری دایی پتوی بیماری را پرت کرد و نیم خیز شد : «نخیر، هزار و پونصد تومن»
زنداییم یک دفعه هول شد که نکند بخیه‌هایی دایی‌ام پاره شود و دوید طرفش. بعد هم اخمِ ظاهرا مجبت‌آمیز اما آغشته به تحقیری به من کرد. من آمدم ماجرا را رفع و رجوع کنم و گفتم «اوه. ای بابا. یعنی الان سه برابر شده؟» که واقعا نباید همچین حرفی می‌زدم. دایی و زندایی و حتی خشایار (چهارده ساله) گفتند «نه» زندایی گفت «نشده مگه میشه یک ماهه سه برابر بشه فلان خان» و دیگر شک نداشتم که این خان شکلی از فحش است. به نظرم بیش از آنچه آن موقع تصور می‌کردم در موقعیت بدی بودم. گفتم الان هر کلمه‌ای می‌تواند جمع را منفجر کند و بهتر است سکوت کنم. تقصیر خودم بود و باید تاوانش را با سکوت می‌دادم. اما ظاهرا سکوت بدترین کاری بود که می‌شد کرد. دایی و زندایی و خشایار (که از متهم به همدست دادستان تبدیل شده بود) به من زل زده بودند تا گندی را که زده بودم رفع و رجوع کنم. هر ثانیه‌ای که چیزی نمی‌گفتم بتظر می‌رسید خشم‌شان بیشتر می‌شود. گفتم «عجب آدم‌های بی‌انصافی هستند» زندایی به غریزه بلند شد ایستاد کنار دایی، من فکر کردم جمله‌ی مناسب را گفتم‌ام بالاخره تا اینکه دیدم دایی دارد تلاش می‌کند از روی مبل بلند شود و زنداییم دارد قربان صدقه‌اش می‌رود آرام‌اش می‌کند. «بی‌انصاف نیستند بی‌شرف‌اند» این را خشایار گفت. وارثِ تاج و تخت دایی، آن بچه‌ای که همه‌ی امیدها به او بود و من فکر می‌کردم باید مقداری حضور آنلاینش کنترل شود. فضا طوری بود که انتظار داشتم پایین جمله‌اش هشتگ «نه به وقاحت» شکوفه بزند. دایی‌ام گفت «شرافت ندارند عوضش تا دلت بخواهد وقاحت دارند» زندایی‌ام گفت «وقاحت و بی‌شرفی» و زمان نگرفتم اما شاید حدود پنج دقیقه شین شرافت و قاف وقاحت در فضا بود تا آرام شدند. در اینجا بی‌توجه به حضور من جمع داشت درباره‌ی شیوه‌ی عکس‌العمل به فروشنده‌ی گلیسیرین مشورت می‌کرد. خشایار اما از آنجایی که متوجه شده بود خودش باید نتیجه‌ی مشورت را عملی کند نگران به نظر می‌رسید. دایی نظرش این بود که شیشه‌ی گلیسیرین باید پرت شود توی صورت طرف. زندایی هم مخالف پرتاب نبود ولی مشخصا روی «صورت» بحث داشت. خشایار گلیسیرین را برداشت و گفت «می‌گذارم رو میزش میام» من و دایی و زندایی با هم گفتیم «نه» من گفتم «اون یارو از خداشه هم پنج تومان گرفته هم گلیسیرینو می‌فروشه به یکی دیگه.» خشایار گفت «درشو باز می‌کنم نتونه بفروشه». خیلی خونسرد و سرد و گرم‌چشیده به داییم گفتم «اینها وقیح‌تر از این حرفان به یک بدبخت ناشی می‌فروشه. باید پولشو پس بگیرید ازش.» زنداییم گفت «مسئله پنج تومن ده تومن نیست ولی فلان خان (خانش دیگر محبت‌آمیز بود) راست می‌گه، مسئله چیزه.» داییم گفت «شرافت» خشایار گفت بگذار زنگ بزنم به محسن (پسر بزرگ داییم) بیاد با هم بریم. زندایی گفت «می‌خوای اون بدبختو از اونور شهر بکشی اینجا خودت عرضه نداری مامان جان؟» بعد همه منتظر بودند من بگویم با خشایار می‌روم اما من چیزی نگفتم طبعا. رو به دایی گفتم «انشالله بهتر می‌شید کاری چیزی اگر بود...» واین از آن جمله‌ها است که آدم در شرایط عادی هم به پایان نمی‌برد. چه برسد وقتی که دارد رسما از مهلکه فرار میکند. به صحنه نگاهی اجمالی انداختم و به عنوان یک بی‌شرفِ بی‌عُرضه اما با خوشحالیِ نسبی آمدم بیرون. آنقدر خوشحال و مسلط بر اوضاع بودم که رو به دایی و زندایی گفتم «سلام برسونید» و رو به خشایار که دهه‌ی هشتادی محسوب می‌شد بطور تخصصی گفتم «مراقبت کن»؛ ملاحظه می‌کنید آنقدرها هم که از دور به نظر می‌رسد سخت نیست این چیزها.